أَوحینا

بالکن تاریک

يكشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۲۹ ق.ظ



دقیقاً روبه روی هم نشسته بودن،دو ساعتی می شد همدیگر را همزمان چشم تو چشم ندیده بودن،غرق تو فضای خودشان بودن، نیاز به یک غریق نجات داشتن چون فضا فضای حقیقی نبود، هر وقت گردن یکی خسته می شد، سر بالا می آورد و می دید طرف مقابل سر پایین مشغول ور رفتن با گوشی هست،برای طرف مقابل هم همینطور بود.

این طور بود که دو ساعتی همدیگر را همزمان ندیده بودن،در آن حال حتی بچه کوچک خودشان را نمی دیدن،وبه آن توجه نمی کردن،و وقتی فرزند برای کاری یکی از آنها را صدا می زد بدون توجه به گردن دیگری می گذاشتن و با همان حال سر در گوشی می گفتن :برو به مامان یا بابا بگو...

این مسئله چند بار متوالی تکرار شد و تنها نتیجه ای که فرزند به آن رسیده بود،خستگی و کلافه شدن بود،فرزند رفت به سمت بالکنی که  در  آن باز بود و نرده های آن کوتاه بود

وتنها چیزی که باعث شد پدر و مادر در یک لحظه همزمان همدیگر را نگاه کنند صدای جیغ زن داخل خیابان بود...



نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">